در پس هر رازی
میلی برای گفتن وجود دارد
همین می شود که
جانی به محل جنایت بر می گردد
....
چاقو روی زمین دیگر نیفتاده.
کسی رد خون را شسته
روی تمام اشیا را کسی با دقت تمام پاک کرده
موهای تو را با پنس
کسی انگار جمع کرده
جنازه ی بوگرفته مرا هم
بوی جنازه یِ بوگرفته مرا هم
پاک
پاک می بازی خودت را.....
دستمال را هم مچاله
روزنامه و خبرش را هم با دستمالِ مچاله
کپی عکس چهره نگاری شده را هم با دستمال و روزنامه و خبرش مچاله
کنند
باز چیزی
ردی جا می ماند
مثلا یک روز سگی می افتد دنبالت
و عوعو می کند
مثلا یکروز خودت
پاچه خودت را می گیری
و قاضی پرونده را ختم می کند.

پ.ن:نقاشی از فرانسیس بیکن
برچسبها: شعر, فرانسیس بیکن
![]()
خاطرات یک عاشق ،پر از اتفاقاتی که می توانست بیفتد اما نیفتاده و حالا صفحه تهی مانده از وقایع و پر شده از کلماتی که خود وقایعی هستند هولناک از فرط کسالت و وقفه.
یک عاشق همه چیز را هول این کلمات تعریف می کند.همین کلمات را آماده می کند تا به بقال محله بگوید.به مسئول استخدام یک واحد صنعتی بگوید.به مادرش در جواب محبتهای کلیشه ای اش بگوید.به راننده تاکسی وقتی می گوید:در را آرام ببند بگوید.
به ماموری که می خواهد جیبهایش را بگردد چون چهره اش اصلا غلط نمی زند و این غلط نزدن در این ساعت از روز ،در این محله پرت و دورافتاده،خیلی غلط انداز است.
به دختری که می خواهد، به بهانه پرسیدن رشته تحصیلی اش در کتابخانه مخش را بزند می گوید.
به دختری،که می خواهد به بهانه پرسیدن رشته تحصیلی اش در کتابخانه مخش را بزند،می گوید.
به معلمش که می خواهد طوری وانمود کند که در این زمینه ها برای خودش هفت خطی است.
به خواهرش که می خواهد به تمام رمز و رازش پی ببرد.
به دوستانش.
به طلبکار که زود می آید.
به بدهکار که دیر می رسد.
به پیرمردی که در صف نان در کنارش ایستاده و هر چند ثانیه یکبار آروقی می زند.
به من که همه این اراجیف را سر هم می کنم.چون اتفاقاتی که باید می افتاد نیفتاده و صفحه تهی مانده از وقایع و من سعی می کنم با کلماتی کسل کننده و وقفه برانگیز این صفحه را پر کنم و این تهی بودن و این بیهودگی ،مملو از حادثه است.
برچسبها: خاطرات یک عاشق, سهرای شهید ثالث
